ارنستو چگوارا و فیدل کاسترو، دو نامی که همیشه در ذهن ما، در کنار یکدیگر قرار میگیرند. این دو مبارز با تفکرات کمونیستی و امپریالیسمستیزی خود، در کنار یکدیگر توانستند با ارتشی که در ابتدا تنها 82 نفر نیرو داشت، در کوبا انقلاب کرده و دولت دیکتاتور وقت کوبا، باتیستا را سرنگون کنند. اما موضوعی که شاید کمتر به آن پرداخته شده، اختلافات میان این دو است. در این مقاله به این اختلافات و برخی نظریههای مرتبط با آنها میپردازیم. مروری بر مسیر یاران کوهستان چگوارا از طریق برادر فیدل کاسترو، یعنی رائول کاسترو، به او و گروه جنبش 26 ژانویه که تحت هدایت فیدل بود، معرفی شد. این دو، پس از مکالماتی که در اولین دیدارشان با یکدیگر داشتند، به اشتراکات زیادی در اهداف و مسیر مبارزه خود رسیدند. چگوارا به عضویت گروه درآمد و از یاران فیدل شد. طولی نکشید که چگوارا قدرت و تواناییهای سیاسی و نظامی خود را نشان داد و توانست تبدیل به دست راست کاسترو شود. به طوری که همه او را دومین مرد قدرتمند جنبش میدانستند. چه، در فتح کوبا از عناصر حیاتی جنبش بود و اگر ایدهها و طرحهای نظامی وی نبود، کاسترو در محاصره نیروهای باتیستا به مشکل برمیخورد. او حتی بعد از فتح کوبا هم در جایگاه مهم و تأثیرگذار خود باقی ماند و با مناصبی همچون وزارت صنعت، ریاست بانک مرکزی، ریاست زندان لاکابانا و عناوین دیگر، تبدیل به دومین مرد قدرتمند کوبا شد. مسیر دیپلماسی یا مبارزه اختلافات میان کاسترو و چگوارا از همان روزهای اول سفر به کوبا آشکار شد. مبارزین جنبش 26 ژانویه، در همان ابتدای ورود به کوبا مورد حمله قرار گرفتند و به کوهستان سیرا مائسترا فرار کردند. در همان زمان یعنی دوران اقامت در کوهستان، فیدل کاسترو مصاحبهای با نیویورکتایمز انجام داد و چگوارا اصلاً با این رفتار موافق نبود. صاحبنظران، عمده اختلافات چه و کاسترو را در بازه زمانیِ پس از انقلاب کوبا میدانند. چه، زبانی جز زبان اسلحه نمیشناخت و معتقد بود تنها راه آزادی و برابری، مبارزه با حامیان ناعدالتی و امپریالیسم است. از طرفی دیگر کاسترو پس از فتح کوبا به دنبال گسترش روابط با کشورهای دیگر از طریق زبان دیپلماسی بود. در 12 ژوئن 1959، گوارا به دستور کاسترو، به سفری سه ماهه به کشورهای عضو کنفرانس باندونگ رفت. به باور برخی، هدف اصلی از این سفرها، دور کردن چگوارا از هاوانا (پایتخت کوبا) بود تا کاسترو بتواند کمی از تفکرات تند و مارکسیستی او در امان بماند و روابط خود را با ایالاتمتحده و برخی از عناصر جنبش، بهبود ببخشد. چگوارا به صورت مداوم در سخنرانیهای داخلی و بینالمللی خود، مردم را به قیام علیه نظام سرمایهداری فرامیخواند و نه تنها ایالاتمتحده بلکه حتی شوروی را که از حامیان اصلی کوبا بود، عامل نابرابریهای جهان و فقر کشورهای دیگر میدانست. این تفکرات و تندخوییها، موجب میشد تا کوبا در عرصه بینالملل، به نوعی بیسرپناه بماند. از دیگر موضوعات مطرح درباره روابط بین این دو شخص، نامه معروف چگوارا بود که ظاهراً به عنوان وصیتنامه او به کاسترو داده شد و قرار بود پس از مرگ وی خوانده شود، اما کاسترو پس از ناپدید شدن چگوارا در پی سفرش به کنگو، برای کنترل افکار عمومی، این نامه را برای عموم قرائت کرد. موضوعی که به گفته برخی صاحبنظران موجب ناامیدی چه از کاسترو و عدم بازگشت وی به کوبا شد. برخی حتی معتقدند که کاسترو با توجه به اطلاعاتی که داشت، قادر بود از دستگیری و اعدام چگوارا در بولیوی جلوگیری کرده و او را نجات دهد اما ترجیح داد اجازه دهد چگوارا در همان مسیری که خودش انتخاب کرده بود کشته شده و خودش به تنهایی به رهبری کوبا بپردازد. موضوع آشکار این است که چگوارا و کاسترو در کنار یکدیگر توانستند در نظم جهانی تغییراتی ایجاد کرده و هرچند برای زمانی کوتاه، به تهدیدی بزرگ علیه امپریالیسم و نظام سرمایهداری تبدیل شوند. این دو شخص در بسیاری از مقاطع، حامی و همراه یکدیگر بودند و نامشان در تاریخ به عنوان یاران کوهستان و رهبران جنبش انقلاب کوبا، ثبت شد.