رمان چهار جلدی «جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی، برای اکثر خوانندگان اثری دشوار است. بااینحال، آشنایی با داستان آن اهمیت زیادی دارد، بهویژه برای کسانی که اهل مطالعه هستند. موضوع کلی رمان «جنگ و صلح» یک رمان حماسی است که داستان چند خانواده و صدها شخصیت را روایت میکند و زندگی خصوصی آنها را در بستر جنگِ میان روسیه و فرانسه نشان میدهد. تولستوی رمان را حدود شش بار بازنویسی کرد و همسرش مجبور بود هر بار نسخهی دستی از آن تهیه کند. او توانست در این کتاب، مسکو و سنپترزبورگ، جامعه نجیبزادگان و دهقانان و همچنین دوران جنگ و دوران صلح را به تصویر بکشد. پیام تولستوی بهطورکلی، تولستوی میخواست نشان دهد که چگونه وقایع بزرگ تاریخی، زندگی مردم عادی را تغییر میدهد، چگونه شرایط پرآشوب؛ آنها را دگرگون میکند و چگونه نظر جامعه، سرنوشت انسانها را شکل میدهد. او حتی ناپلئون و تزار روسیه، الکساندر یکم، را بهعنوان شخصیت وارد داستان میکند و تلاش میکند تصویرِ روانشناختیِ آنها و افکار درونی دیگر شخصیتها را نشان دهد. تولستوی با نگاهی دقیق، هم صدای یک دختر جوان مثل ناتاشا و هم صدای یک شاهزاده پیر و عبوس مثل آندری بولکونسکی (Andrei Bolkonsky) را طبیعی و باورپذیر بازسازی میکند. گرچه در این خلاصه نمیتوانیم همه شخصیتها را ذکر کنیم، برخی خطوط اصلی داستان و صحنههای مهم را در ادامه بررسی میکنیم. جلد اول داستان در سال ۱۸۰۵ آغاز میشود، آن هم در مهمانیای که در خانه آنا شِرِر، خدمتکار دربار امپراتور، برگزار شده است. در این مهمانی، نجیبزادگان سنپترزبورگ درباره تهدید ناپلئون به بحث و گفتوگو میپردازند و حتی او را «ضد مسیح» مینامند. اینجا با دو شخصیت مهم آشنا میشویم: شاهزاده آندری بولکونسکی که با وجود داشتن همسر باردار، با هدف کسب افتخار نظامی به جنگ میرود و پییِر بِزوخوف، پسر ناخلف یک نجیبزاده که وارث ثروت زیادی میشود و در نهایت با هلن کوراگینا (Helene Kuragina)، زن زیبای جامعه نجیبزادگان ازدواج میکند. سپس داستان به مسکو میرود و با خانوادههای نجیبزاده روستوف و فرزندانشان آشنا میشویم، یکی از آنها ناتاشا روستوف است، یک دختر زیبا و جوان و پرانرژی. در ادامه، خواننده به جنگ در اروپا برده میشود. آندری در دومین نبرد بهطور جدی زخمی میشود و ناپلئون پس از شکست در نبردِ دوم، میدان نبرد را تماشا میکند، آندری را در میان اجساد زنده میبیند و دستور میدهد از او و سایر زخمیها مراقبت شود. جلد دوم خانواده آندری نمیدانند آیا او زنده است یا نه، اما او در شبی که همسرش زایمان میکند به خانه بازمیگردد، اما همسرش در زایمان جان خودش را از دست میدهد. سپس آندری از ارتش کنارهگیری میکند و به رسیدگی خانه و ملک خود میپردازد و در نهایت با پدر خانوادهیِ روستوف آشنا میشود و به ناتاشا پیشنهاد ازدواج میدهد، اما قبل از مراسم تصمیم به سفر اروپا میگیرد. ناتاشا که مدت زیادی دلتنگ آندری بوده، در یک مهمانی با آناتول کوراکین (Anatol Kurakin)، برادر هلن (همسر پییر) آشنا میشود. او بهدنبال جلب توجه ناتاشا است و سرانجام از او میخواهد خانهیِ والدینش را ترک کرده و مخفیانه با او ازدواج کند، اما خانواده متوجه میشوند و نقشه او شکست میخورد. جلد سوم جنگِ سالِ ۱۸۱۲ آغاز میشود و ناپلئون در مسیر حمله به روسیه است. آندری مجبور میشود دوباره به ارتش بازگردد. کوتوزوف، فرمانده کل روسیه، از او میخواهد در ستادش خدمت کند، اما آندری قبول نمیکند. او در اثر یک جراحت شدید در بیمارستان بستری میشود و در همان تخت، با آناتول روبهرو میشود که پای خود را از دست داده است و برخلاف انتظار خودش، آندری نسبت به این مردِ فقیر و دشمن سابقش، هیچ خشم و کینهای ندارد. نبرد Borodino صحنه مهمی است که ارتش ناپلئون به دلایل اخلاقی و میهنپرستانه شکست میخورد. ارتش فرانسه به سوی مسکو پیشروی میکند و مردم مسکو مجبور به ترک خانههایشان میشوند. در این مسیر، خانواده روستوف با آندریِ زخمی برخورد میکنند و ناتاشا از او مراقبت میکند. پییر تصمیم میگیرد در مسکو بماند و مأموریت خود را کشتن ناپلئون میداند، اما توسط فرانسویها اسیر میشود. جلد چهارم همانند جلد اول، داستان در مهمانی آنا شِرِر در سنپترزبورگ ادامه مییابد، اما اکنون جنگ واقعی است. اخبار آتشسوزی مسکو و عقبنشینی ارتش روسیه همه را تحتتأثیر قرار میدهد. آندری میمیرد و ناتاشا و خانوادهاش داغدار میشوند. پییر از اسارت آزاد میشود و افکار ازدواج با ناتاشا را در ذهن دارد. پییر به ناتاشا تسلی میدهد و جمله معروف خود را به او میگوید: «اگر من زیباترین و باهوشترین مرد جهان بودم و آزاد، همین الان به پای تو میافتادم و پیشنهاد ازدواج میدادم». سرانجام پییر و ناتاشا در سال ۱۸۱۳ ازدواج میکنند و صاحب چهار فرزند میشوند. ناتاشا احساس خوشبخی دارد و تولستوی، نقش زنِ کامل و ماموریت او را در خانواده نشان میدهد. برادر ناتاشا با خواهر آندری ازدواج میکند و همه با هم درباره امیدها، زندگی نو و سیاست صحبت میکنند. در نهایت، «جنگ و صلح» تنها داستان جنگ و عشق نیست؛ تولستوی نشان میدهد که زندگی انسانها تحتتأثیر تاریخ و وقایع بزرگ شکل میگیرد، اما عشق، خانواده و انسانیت، همیشه راه خود را پیدا میکنند و همواره امید و پیوندهای انسانی در دل آشوبِ زمانها، زنده میمانند.